روزی روزگاری در یک شهر کوچک، یک بچه سنجاب به نام کک و مک زندگی می کرد. کک و مک سنجابی کنجکاو و شجاع بود که همیشه دوست داشت ماجراهای جدید و هیجان انگیز را تجربه کند. یک روز صبح، کک و مک تصمیم گرفت به جنگل جادویی برود. آن جنگل به خاطر درختان بزرگ و رنگارنگ و موجودات عجیبش معروف بود.
وقتی که کک و مک پا به جنگل گذاشت، بلافاصله چشمش به یک پروانه زیبا افتاد که با بال های رنگارنگش به دور او پرواز می کرد. پروانه از کک و مک خواست تا به دنبال او بیفتد و او هم با خوشحالی پذیرفت. پروانه او را به جایی برد که یک درخت بزرگ و تنومند در وسط آن بود. این درخت مخصوص جادوی جنگل بود و گفته می شد که اگر کسی از او خواسته ای بکند، او آن را برآورده خواهد کرد.
کک و مک با دلهره جلو رفت و با صدایی لرزان از درخت خواست تا به او دوستان جدیدی بدهد. ناگهان، دو موجود کوچک و زیبا از پشت درخت بیرون آمدند؛ یک جغد باهوش و یک خرگوش سریع و بازیگوش! جغد، که نامش اوستا بود، به کک و مک گفت: "خوش آمدی! ما همیشه در جستجوی دوستان جدید هستیم."
خرگوش، که نامش تیزپا بود، افزود: "بیایید با هم بازی کنیم!" کک و مک با خوشحالی قبول کرد و روزی پر از بازی و شادی را با دوستان جدیدش گذراندند. آنها در چمن ها می دویدند، در کنار دریاچه می نشستند و از زیبایی های جنگل لذت می بردند.
نزدیک غروب، کک و مک فهمید که باید به خانه برگردد. او از اوستا و تیزپا خداحافظی کرد و به درخت بزرگ گفت: "متشکرم که مرا به دوستانم معرفی کردی!" درخت با صدای نرم و دلنشینش گفت: "هرگاه نیاز به دوستی داشتی، به اینجا برگرد!"
کک و مک با شادابی به خانه برگشت و دلش پر از خاطرات شیرین آن روز بود. او فهمید که دوستی و ماجراجویی می تواند زندگی را زیباتر کند و از آن روز به بعد، هر هفته به جنگل جادویی می رفت و با اوستا و تیزپا بازی می کرد.