در یک روز آفتابی، پسربچه ای به نام آرش تصمیم می گیرد به جنگل جادوئی نزدیک خانه اش برود. او همیشه درباره این جنگل چیزی شنیده بود و کنجکاو بود تا رازهای آن را کشف کند. وقتی آرش به جنگل رسید، اولین چیزی که دید، درختان بزرگ و سبز بود که به آسمان می رسیدند و پرندگان رنگارنگی که با صدای زیبا آواز می خواندند. آرش با احتیاط به جلو رفت و ناگهان صدای خنده ای به گوشش رسید. او سرش را برگرداند و موجودی کوچک و جالب را دید که به او نگاه می کرد. این موجود یک پری کوچک به نام نازنین بود، که بال های شفاف و درخشان داشت. نازنین به آرش گفت: 'خوش آمدی! خوشحالم که به جنگل ما آمده ای!'
آرش با خوشحالی با نازنین حرف زد و او را از ماجراهای جنگل آگاه کرد. نازنین گفت که جنگل جادوئی پر از موجودات شگفت انگیز است، اما باید مراقب یک جادوگر بدجنس به نام سیاه چشمی باشد که سعی دارد همه چیز را خراب کند.
آرش با نازنین تصمیم می گیرد تا به عمق جنگل برود و با سیاه چشمی روبرو شود. در طول راه، آن ها با حیوانات مختلفی از جمله یک سنجاب باهوش و یک جغد دانا ملاقات می کنند. سنجاب از آرش می خواهد که درختان را دوست داشته باشد و جغد به او می آموزد که چگونه می تواند خود را در برابر خطرات محافظت کند.
سرانجام، آرش و نازنین به قلعه سیاه چشمی می رسند. آرش با شجاعت و اعتماد به نفس به درون قلعه می رود و می بیند جادوگر در حال نقشه کشیدن برای نابودی جنگل است. اما چون آرش به دوستانش اعتماد دارد و از درس هایی که آموخته است استفاده می کند، می تواند جادوگر را فریب دهد و او را مجبور کند که از جنگل خارج شود.
پس از شکست دادن سیاه چشمی، آرش و نازنین به دوستانشان برمی گردند و جشن بزرگی به مناسبت نجات جنگل ترتیب می دهند. آرش از آن روز به بعد هر وقت به جنگل می رفت، با دوستی و مهربانی به موجودات آنجا کمک می کرد و می دانست که دوستی و شجاعت همیشه بهترین سلاح ها هستند.