در یک روز آفتابی، پیتر، پسری کوچک با قلبی بزرگ، به پارک محله اش رفت. او همیشه دوست داشت با دوستانش بازی کند، اما امروز همه مشغول بودند. پیتر به سمت درخت بزرگ پارک رفت و نشسته زیر سایه آن. در حین اینکه به آسمان نگاه می کرد، ناگهان صدایی شنید. "سلام! چرا تنها نشستی؟" پیتر به دور و برش نگاه کرد و متوجه شد که یک موجود کوچک و رنگارنگ درست کنار او نشسته است. موجود گفت: "من گلی هستم، یک موجود جادویی از دنیای رنگ ها! دوست داری با من ماجراجویی کنی؟" پیتر با چشمانی پر از حیرت پاسخ داد: "بله! چه کار کنیم؟" گلی با خوشحالی گفت: "بیایید به دنیای رنگ ها برویم!".
پیتر و گلی با هم دست در دست هم، وارد دنیای رنگ ها شدند. رنگ ها در این دنیا زنده بودند و با هم می رقصیدند. آبی، قرمز، زرد و سبز همه جا بود و هر رنگ داستانی برای گفتن داشت. آنها به کوه های آبی رنگ رفتند و از چشمه ای که آبش شانسی رنگین بود، نوشیدند. هنگامی که پیتر آب رنگین را نوشید، ناگهان توانایی دیدن دنیای زیر آب را پیدا کرد. او دید ماهی های رنگارنگ با هم بازی می کنند و در دل دریا چقدر زیبایی وجود دارد.
گلی به پیتر گفت: "حالا بیایید به جنگل سبز برویم!". آنها به سمت جنگل رفتند و در آنجا پرندگان زیبا و حیوانات بامزه را دیدند. پیتر با یک خرگوش کوچک دوست شد و تصمیم گرفت چند دقیقه ای با او بازی کند. در دل جنگل، گلی کم کم شروع به متوجه شدن کرد که زمان در حال گذر است. "پیتر، باید برگردیم!" او گفت.
پیتر با نگاهی ناراحت جواب داد: "اما من نمی خواهم برگردم! اینجا خیلی زیباست!". اما گلی لبخند زد و گفت: "یادت باشد که ما می توانیم هر زمان که بخواهیم به اینجا برگردیم. این دنیا همیشه برای ما باز است."
پیتر با خوشحالی گفت: "البته! من همیشه می خواهم با تو به این دنیای جادویی برگردم!" و با هم به جهان واقعی برگشتند. پیتر از آن به بعد هر روز به پارک می رفت و به یادگاری هایی که از این سفر به دست آورده بود، نگاه می کرد. او فهمید که دوستی و ماجراجویی همیشه می تواند قلب های کوچک را خوشحال کند. و اینگونه بود که پیتر و گلی بهترین دوستان دنیا شدند.