در یک روز آفتابی، سارا، دختر کوچکی با قلبی پر از محبت، تصمیم می گیرد به جنگل نزدیک خانه اش برود. او همیشه شنیده بود که جنگل پر از معجزات و موجودات جادویی است. وقتی وارد جنگل شد، پرندگان رنگارنگی شروع به آواز خواندن کردند و گل های زیبا در اطرافش رقصیدند.
سارا به برخی از گل ها نزدیک شد و ناگهان صدای غرش بلندی را شنید. او با ترس به سمت صدا برگشت و دید که یک ببر بزرگ با پوست نارنجی و سیاه به او نگاه می کند. اما به جای فرار، سارا به ببر نزدیک شد و گفت: "سلام، من سارا هستم! از ملاقات با تو خوشحالم!" ببر که اسمش رستم بود، متعجب شد. او انتظار نداشت که یک دختر کوچک به او نزدیک شود.
"سلام سارا! من رستم هستم. خیلی وقت است که کسی به من نزدیک نمی شود. آیا می خواهی با من بازی کنی؟" سارا با خوشحالی قبول کرد و این گونه دوستی جادویی آن ها شکل گرفت.
سارا و رستم روزها و شب ها را با هم سپری کردند. آن ها در جنگل دور و بر را کاوش می کردند و با دیگر حیوانات جنگل دوست می شدند. آن ها حتی یک روز برای کمک به یک پرنده که بالش شکسته بود، با هم دست به کار شدند. این پرنده، زنی جادویی بود که پس از درمان توسط سارا و رستم، قدرت های جادویی به آن ها هدیه داد.
"شما دو دوست با قلبی بزرگ و پر از محبت هستید. به همین دلیل توانستید به من کمک کنید. حالا هر درخواست جادویی که داشته باشید، می توانید بگویید،" زن جادویی گفت.
سارا و رستم با خوشحالی از او تشکر کردند و تصمیم گرفتند که با قدرت های جادویی خود، به دیگران کمک کنند و شادی را در جنگل پخش کنند.
از آن روز به بعد، سارا و رستم هر روز با جادوی دوستی و محبت، زندگی را برای همه موجودات جنگل زیباتر کردند. آن ها یاد گرفتند که دوستی واقعی تنها به خاطر جادو و قدرت نیست، بلکه به خاطر محبت و همدلی است.
و از آن روز به بعد، هریک از آن ها به بهترین دوستان هم تبدیل شدند و همیشه به یاد خواهند داشت که دوستی جادویی آن ها چقدر ارزشمند است. جنگل دیگر فقط یک جنگل نبود، بلکه مکانی بود پر از شادی و دوستی.
این گونه داستان دوستی جادویی سارا و رستم به پایان رسید، اما دوستی آن ها همیشه ادامه خواهد داشت.