روزی روزگاری، در یک جنگل زیبا و سرسبز، خرگوشی کنجکاو به نام نازک زندگی می کرد. نازک همیشه از اینکه تنها باشد ناراحت بود و آرزو می کرد که یک دوست داشته باشد. یک صبح آفتابی، او تصمیم گرفت که به دنبال دوستان جدید بگردد.
اولین جایی که او به آنجا رفت، درخت بزرگی بود که یک سنجاب بازیگوش به نام پیکو در آن زندگی می کرد. نازک با صدای بلند سلام کرد: "سلام پیکو! شما دوست دارید که با من بازی کنید؟" پیکو سرش را از زیر برگ ها بیرون آورده و با خوشحالی گفت: "البته! بیایید با هم دانه های فندق جمع کنیم!"
نازک و پیکو ساعت ها مشغول جمع آوری فندق شدند و هر کدام از آن ها داستان های خنده دار برای هم تعریف کردند. اما نازک احساس کرد که هنوز به دنبال دوستی بیشتر است.
بعد از ظهر، نازک به سمت رودخانه کوچکی رفت و در آنجا یک قورباغه سبز رنگ به نام کروکی را دید. نازک با لبخند گفت: "سلام! من نازک هستم. آیا می توانم با شما بازی کنم؟" کروکی با خوشحالی جواب داد: "بله! می توانیم در آب بپریم!"
آن ها به هم پیوستند و در آب پریدند و لحظات شادی را سپری کردند. اما نازک همیشه به فکر یک دوست دیگر بود.
از آنجا، نازک به یک تپه رفت و بر روی آنجا، یک جوجه تیغی به نام تیغی را پیدا کرد. نازک با احتیاط گفت: "سلام تیغی! آیا می توانم با تو بازی کنم؟" تیغی کمی ترسیده بود، اما سپس گفت: "بله، اما باید مراقب باشی! من کمی تیغ دارم!"
نازک گفت: "نگران نباش، من با احتیاط بازی می کنم!" و آن ها بازی کردند و در کنار هم خندیدند.
بعد از چند ساعت، نازک فهمید که او به قدر کافی دوستان جدید پیدا کرده است و دیگر تنها نیست. او با خوشحالی به خانه برگشت و به مادرش گفت: "امروز دو دوست جدید پیدا کردم و حالا خیلی شادترم!"
از آن روز به بعد، نازک هر روز با دوستانش بازی می کرد و یاد گرفت که دوستی های جدید می تواند زندگی را زیباتر کند. او فهمید که برای پیدا کردن دوست، گاهی باید اولین قدم را برداشت و با دیگران صحبت کرد.
و اینگونه بود که نازک، خرگوش کنجکاو، به جنگل خود دوستان خوبی پیدا کرد و هر روز پر از شادی و ماجراجویی بود.