در یک روز آفتابی، یک بچه گربه به نام نازلو در گوشه ای از یک پارک بزرگ نشسته بود. نازلو چشمی قشنگ و درخشان داشت که همیشه با curiositas به دور و اطرافش نگاه می کرد. یکی از روزها او متوجه یک کلاه بزرگ و قرمز رنگی در زیر درختی شد. کلاه به نظر خاص و جادویی می رسید. نازلو با احتیاط به سمت کلاه رفت و آن را برداشت.
وقتی کلاه را روی سرش گذاشت، ناگهان یک نور درخشان او را محاصره کرد و در یک چشم به هم زدن، نازلو به دنیای شگفت انگیزی منتقل شد. دنیایی پر از حیوانات سخنگو، درختان رنگارنگ و آسمان آبی روشن. نازلو با شگفتی به اطراف نگاه می کرد. او تصمیم گرفت تا در این دنیای جدید ماجراجویی کند.
اولین دوست نازلو یک خرگوش سفید به نام پفکی بود. پفکی با تعجب گفت: "تو از کجا آمده ای؟" نازلو جواب داد: "من با کمک این کلاه جادویی به اینجا آمدم!" پفکی بعد از شنیدن این مطلب بسیار خوشحال شد و آنها تصمیم گرفتند تا با هم بازی کنند.
نازلو و پفکی بازی های مختلفی را امتحان کردند. آنها در جنگل های خیال انگیز گم شدند، از درختان بلند بالا رفتند و در رودخانه های رنگی شنا کردند. هر روزی که می گذشت، نازلو بیشتر و بیشتر عاشق این دنیا می شد.
اما نازلو می دانست که باید به خانه اش برگردد. او از پفکی خواست که به او کمک کند تا به خانه برگردد. پفکی با کلاه جادویی نازلو را به درخت بزرگی برد که یک نقشه ی باغ ماجراجویی روی آن بود. آنها در نقشه پیدا کردند که تنها راه برگشت، تماس با یک پنگوئن جادویی است که در آن نزدیکی زندگی می کند.
هر دو با همکاری هم به سمت پنگوئن رفتند. پنگوئن با خوش رویی گفت: "تنها در صورتی می توانید برگردید که چند معما را حل کنید!" نازلو و پفکی پس از فکر کردن و کار گروهی توانستند معماها را حل کنند. پنگوئن با خوشحالی گفت: "حالا می توانید با کلاه جادویی به خانه تان برگردید!"
نازلو و پفکی با کلاه جادویی، یک بار دیگر غرق در نور شدند و ناگهان به پارک برگشتند. نازلو با شادی به پفکی گفت: "هر وقت خواستی می توانی به دنیای من بیایی و با هم بازی کنیم!"
پفکی خندید و گفت: “و من به تو یاد می دهم که چطور خرگوش باشی!” و هر دو با هم خندیدند و به دوستی جدید خود ادامه دادند. از آن روز به بعد، نازلو همیشه کلاه جادویی خود را نزد خود نگاه می داشت تا که از دوستان جدیدش یاد کند و هر وقت که دلش می خواست به آن دنیا برود، بتواند برگردد.